واهی / که باشد مرا روزی از تو جدایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن / نه چندان که یکسو نهی آشنایی



طول این فاصله ها دستم هست / من  جدا  و تو جدا دستم هست
عاشقم   باش   ولی   دورادور / دو  قدم  فاصله  را دستم هست


چه كنم چرخ فلك كرده مرا از توجدا / به كدام شاخه نشینم كه دهد بوی تورا



منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم



دگر در قلب تو جایی ندارم / برای   آمدن   پایی   ندارم
تو  تنها  آرزویم  را گرفتی / دگر   از  تو  تمنایی  ندارم



از دوریت چه دارم غیر از دلی شکسته ، چشمی همیشه ابری ، پایی همیشه بسته.



با اشکی که از دوریت بر چهره دارم / تو را تا صبح محشر دوست دارم



پیوند عشق حقیقی ، حتی با مرگ هم گسیخته نمیشود چه برسد با دوری !



گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتری / ولی انگاه همین جا و همین دور و بری 
 ماه می تابد و انگار تویی می خندی / باد می آید و انگار تویی می گذری .


میدونم که دلت مثل آیینه صافه / این فاصله هاست که بی انصافه .



آه ، تنهایی ما غمگین است / درد دوری به دلم سنگین است
 یاد ایام گذشته به دلم / زنده بادا که چقدر رنگین است .


مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی که سرد و غریبند ، تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است .



منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار تو هستم، من در پی این حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم




غصــه نخــور ؛ كنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . . خیلـی كه دلـم بگیـرد ، گریـه میكنـم !



دل من همی داد گفتی گواهی / که باشد مرا روزی از تو جدایی

جدایی گمان برده بودم و لیکن/ نه چندان که یکسو نهی آشنایی



ما شمع غمیم شعله نداریم ، آواز تنیم خانه نداریم 

 باور به خدا کن که همیشه جز دوری تو غصه نداریم



حلالم کن اگر دوری اگر دورم ، اگر با گریه می خندم
 حلالم کن که مجبورم  نگو عادت کنم بی تو که می دونی نمی تونم
 که می دونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم



گر لبی خنده زند یاد شماییم/روز و شب در عطش لطف خداییم
ما که در یاد همیم از چه جداییم/کی شود بار دگر پیش هم آییم؟




ابر می بارد و من می شوم از یار جدا / چون كنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع / من جدا گریه كنان، ابر جدا، یار جدا


راه می افتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم / کاش میشد آروم بگیرم ولی افسوس نمیتونم
نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من / من یه قصه ام که جدایی شده فصل آخر من



 میرم و گم میشم آخر تو غروب دشت غربت / نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت


طول این فاصله ها دستم هست من  جدا  و تو جدا دستم هست
عاشقم باش ولی دورادور دو  قدم  فاصله  را دستم هست

چه كنم چرخ فلك كرده مرا از توجدا / به كدام شاخه نشینم كه دهد بوی تورا




منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم / منو بخشیدی و من چشمامو بستم
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم / که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم



دگر در قلب تو جایی ندارم برای   آمدن   پایی   ندارم
تو  تنها  آرزویم  را گرفتی  دگر   از  تو  تمنایی  ندارم



از دوریت چه دارم غیر از دلی شکسته ، چشمی همیشه ابری ، پایی همیشه بسته.



کاش به جای جدایی مردن بود ، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن


هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی با هر نفسم داد میزنم جای تو خالی



جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را بیا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را

بیا ای هم نفس در هم بریزیم این نفس ها را بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشان ها را



همره باد سر پاییزی سرنوشت من و و تو گشته جدا

رهسپاری  عشق من اكنون میسپارم تو را به دست خدا


بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر 
تو بيا , در را تماما باز کن
 هر چه ميخواهي برايم ناز كن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟


چي ميشد تو  هم منو دوستم ميداشتي نا زنين
جاي گريه رو لبام خنده مي كاشتي نازنين
حالا كه قهري باهام ولي بدون دوستت دارم
طاقت قهر ندارم پس آشتي آشتي نا زنين



به خاطر يافتن مقصر,       

زندگي ات را تلخ و سياه نكن. 

 بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي ميماند

خاطرات خوش باشد با من آشتي كن تا دنيا با من آشتي كند



قهر مكن اي فرشته روي دلارا
ناز مكن اي بنفشه موي فريبا
طعنه و دشنام تلخ اينهمه شيرين
چهره پر از خشم و قهر اينهمه زيبا
ناز تورا ميكشم به ديده منت
سر به رهت مينهم به عجز و تمنا


هميشه رفتن بهترین  نیست
 گاهي ميان رفتن وماندن هيچ فرقي نيست
   چه قهر باشيم چه آشتي
اصل درست اين است که عزيزان ما در خانه ي دل ما جاي دارند


بهانه ميتراشي و مرا عذاب ميدهي
به روح بي قرار من تو اضطراب ميدهي
دلم پر از گلايه ها تنم اسير درد و خون
 ولي تو قهر با دلم براي لحظه اي مكن


بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم *بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم * بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم * بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم



چنین گفت زرتشت:...عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش



از تو به يك حرف ناروا نكشم دست
وز سر راه تو دلربا نكشم پا
عاشق زيباييم اسير محبت
هر دو به چشمان دلفريب تو پيدا



يه روزي گله كردم من از عالم مستي
تو هم به دل گرفتي دل ما رو شكستي
من از مستي نوشتم ولي قلب تو رنجيد
تو قهر كردي قهرت مصيبت شدو باريد
پشيمون و خستم اگه عهدي شكستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم



مهم نيست كي مقصر است
 باور کن مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است
 در پايان زندگي خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم پس نازنين بيا آشتي كنيم با مهر




دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي است ...



جنس من از آهن و از سنگ نيست
من دلم تنگ است و يار دلتنگ نيست
حال دل از من نميپرسي چرا
حال پرسيدن كه ديگر ننگ نيست


منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار

تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار




اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود .


برام بمون ، بهونه باش برای دل سپرد/نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن



منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم

منو ببخش ، منو ببخش .....

 
منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم
می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم....
منو ببخش اگه خیلی بهت بدی کردم ...


گر تو را از ابلهی کردم رها ، برمن ببخش/بر سر پیمان نه بر مهر و وفا ، بر من ببخش

راه ورسم عاشقی را نا بلد چون کودکان/اشتباه و ناروا کردم خطا