ش بودم…!

پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به اوداد و گفت هربار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی .

روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ، تعداد میخ های كوبیده شده به دیوار كمتر می شد . او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان تر از كوبیدن میخ ها بر دیوار است ...

بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند ، یكی از میخ ها را از دیوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه كن . دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .

پسر بچه ای وارد یك بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.

پیشخدمت یك لیوان آب برایش آورد.
پسر بچه پرسید: "یك بستنی میوه ای چند است؟"
پیشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت".
پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسید:" یك بستنی ساده چند است؟"
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: " 35 سنت".
پسر دوباره سكه هایش را شمرد و گفت: "لطفا یك بستنی ساده".
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت كرد.
آنجا در كنار ظرف خالی بستنی ، دو سكه پنج سنتی و پنچ سكه یك سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت !


بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر كنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایى « دى هیدروژن مونوكسید »
توسط دولت را امضا كنند و براى این خواست خود دلایل زیر را عنوان كرده بود:
-1 مقدار زیاد آن باعث عرق كردن زیاد و استفراغ مى شود.
-2 یك عنصر اصلى باران اسیدى است.
-3 وقتى به حالت گاز در م ىآید بسیار سوزاننده است.
-4 استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد م ىشود.
-5 باعث فرسایش اجسام مى شود.
-6 روى ترمز اتومبی لها اثر منفى م ىگذارد.
-7 حتى در تومورهاى سرطانى یافت شده است.
از پنجاه نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا كردند . 6 نفر به طور كلى علاقه اى نشان ندادند و اما فقط یك
نفر مى دانست كه ماده شیمیایى « دى هیدروژن مونوكسید » در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجویى فوق بود. « ما چقدر زود باور هستیم »

زنی زیبا می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا دنبال من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پشت سر من می آید ، برو ؛ و بر او عاشق شُو .
مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون (‎Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون آلوده ای كه درجریان یك عمل جراحی درسال ۱۹۸۳دریافت كرد به بیماری ایدز مبتلا شد ودر بسترمرگ افتاد او ازسراسر دنیا نامه هائی از طرفدارانش دریافت كرد‎. یكی از طرفدارانش نوشته بود : 
چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناكی انتخاب كرد؟ 
آرتور در پاسخش نوشت : 
دردنیا ۵۰ میلیون كودك بازی تنیس را آغاز می كنند 
۵ میلیون یاد می گیرند كه چگونه تنیس بازی كنند 
۵۰۰ هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند 
۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند 
۵ هزارنفر سرشناس می شوند 
۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدامی كنند 
۴ نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال 
وآن هنگام كه جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم 
هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ 
وامروز هم كه ازاین بیماری رنج می كشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته ...ای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم.


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی 